هنرش خنده هایش بود،یک جور خاصی میخندیدجوری که کَسِ دیگری نمیتوانست دلم را تکان دهد.نه روی گونه هاش چال داشت و نه لپ هایش از خنده قرمز می شد..! فقط خنده هایش جنس دیگری داشت از این خنده ها که آدم نمیتواند عاشق نشود،نمیتواند بگذرد ؛آرامشی در صدایش موج میزد که با هیچ چیز در دنیا عوض کردنی نبود.خام تر از آن بودم که فکر کنم کسی که قشنگ می خندد،قشنگ راه می رود،قشنگ
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مرادی